خرید بک لینک

درباره سایت

NO.954

امکانات وب

عروسی دعوت بودیم امشب..

شام را که چه عرض کنم ، در حد سیر شدن میل کردیم و فلان

لباسی ساده به تن کرده بودم ولی تمام حواسم به جسم هایی که در میدان در حال

پیچ و تاب دادن تن خود بودند بود..

چاق ، لاغر..

فربه بودند اکثرا ، بعد فکر کنید با آن هیکل و سنِ بالای ۴۰ لباسی به تن کنند که به عنوان

لباس خواب از آن استفاده میشود.. توری و لختیو فلان

جیغ جیغ یک همکلاسیه قدیمی هم سرسام آور شده بود دیگر..

راستش یکهو در میان آن جمعیت دیدم همه .. همه میخندند..یا لبخند میزنند..

اینکه در لحظه شادند خوب است ولی هیچ کس بخاطر عروس یا داماد نیست که خوشحال است..

جوان تر ها خب شور و شوق و مسن تر هاهم شور و شوق و میل به باهم بودن..

خنده های عروس را دوست داشتم..

عقد و عروسی را باهم گرفته بودند..از قبل هم یک جشن نامزدی آنچنانی برایش گرفته بودند..

عروس وقتی بله را گفت استرس تمام تنش را گرفته بود گویی..

آرام چهره اش در هم شد و اشک ریخت..از تنگی نفس تند تند دم و باز دم..

دیدید سینه عروس هارا جک میگذارند زیرش و تا گلویشان بالا می آورند؟!

این نیز همانگونه بود ، از استرس و نفس های پشت سر هم هی لباسش بالا و پایین میرفت..

بعد که داماد هم گفت بله..

خندیدند..

میگویم زندگی در عین اینکه سراسر مشکل است ، زیباهم هست..مگر نه؟!

مثل همین خنده ها..یا خنده های مادر ب فرزندش یا هزار لبخند دیگر..

امشب فهمیدم هنوز کاملا بی احساس نشده ام..

از خنده ی عروس ، از سر شوق بغضم گرفت..

زیبا میشوند عروس ها .. وقتی میخندند.. کاش همیشه عروسیه یک دختر باشد..

کاش همیشه بخندد..

از ماه..

نیست..قهرم ..

+ یکشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۱۹ 3:22 بـهـ قلــم دلـآرام

برچسب: نویسنده: رویا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:56

صفحه بندی