تنهام ، دوستان تبریک گفتند ولی خب آنجور که برنامه اش را داشتم نشد..
از ماه ها پیش از میپرسید
برای تولدت چه دوس داری بگیرم؟
من میگفتم هیچ ، همینکه صدایت را بشنوم کافیست..
میگفت اینکه سرجایش است.بگو چه میخواهی..
من هم میگفتم همین کافیست..ولی اگر چیزی هم میخری از من نپرس..
دوروز مانده بود دیگر..
دستم را یکهو رها دیدم...دوباره گم شدم و دوباره در همان پارک قدیمی
بین آن همه آدم..
دقیقا رفتم جای قدیمی ام و شروع کردم به گریه کردن..
دیدم دیگر کمکی نیست..
گریه هایم که به هق هق افتاد ، دستم را روی زمین گذاشتم و بلند شدم..
تا دوباره اوضاعم را خودم بهتر کنم..
از او پرسیدم چرا رها کردن؟چرا نبودن؟
میدانم جوابش را خودم..
اگر دست هم را بگیریم و با دلخوری از هم پیش برویم
همان بهتر که هرکدام تنهایی مسیرمان را برویم تا حداقل یکسری چیزها حفظ شوند..
امروز ، بار دیگر
از اینکه کنارش نیستم از خودم متنفر شدم..
اما خیالم راحت است که رو به راست..
میروم و عکس هایش را در آنها خندیده است ، میبینم
آخرامروز تولدم است و دوس دارم بخندد..:)
برچسب:
نویسنده: رویا سلطانی