از وقتی یک چیزهایی در رابطمان عوض شد ، سعی کردم برای جای خالی هایی که مثل چال و چوله های
خیابان شهرمان در دلم لانه کرده اند توجیه بیاورم ، وگرنه مجبور بودم گله کنم و غر بزنم..
و تو کلافه شوی..
مثلا دوست داشتم صدایم بزنی خانومم ، عزیزدلم ، مثل اوایل حالت را خوب کنم
مثلا بگویی هستی برای همیشه ، نگویی نمیدانم و صبر کن و فلان..
در دعواهایمان هم که هرگز مراعات چیزی را نکردی..
مثلا نگفتی با دنیا عوضت نمیکنم ، یکبار شنیدم گفتی حالت خوب است ، گفتی فکر کنم او با عشقش
خوشحال است ، منم با عشقم خوشحالم..معشوقه ات را میگویم..اولینت..
کم کم داشتم عقده ای بودنم را در مورد اینکه چرا عشق اولت نیستم یا مثلا چرا تو اول نیامدی سمتم
را کنار میگذاشتم..نشد..
کاش میشد مثل یک دوست با تو حرف زد ، دوستی که ناراحت نشود و حوصله اش سر نرود و گوش بدهد..
تا مشکلاتمان را حل کنیم..
کنار من نه حرفی برای زدن داری ، نه گوشی برای شنیدن .. دیر می آیی ، کلافه میروی...
راستش را بخواهی این ها را که میبینم حسادت میکنم ، به این و آن..
میگویم مگر آنها چه دارند که عشقشان پایدار و حالشان باهم خوب است..
مشکل از من است فقط؟!چرا من نمیتوانم یارم را شاد کنم یا خوشحالیش را مثل قبل ببینم..
چرا یار من دیگر علاقه ای به کنار من بودن ندارد؟!
خطایی سر زده از من؟!
کسی آمده؟!
دلبریی کرده؟!
عشقی پیدا شده؟!
خطایی کرده ام؟!
خطایی کرده ام؟!
خطایی کرده ام؟!
کسی آمده؟!
برچسب:
نویسنده: رویا سلطانی