تمام طول روز را با حرف ها و گفته های گذشته مان میگذرانم ، آن هارا میخوانم ، گاهی اشک میریزم
گاهی میخندم ، گاهی به خودم میگویم ای احمق اینجا که خیلی باید ذوق میکردی ، اینی که اینجا بروز دادی
خیلی کم است...دل تنگم ، خیلی دلتنگم ، اما سکوت کردن را به خوردم داده ام..
سخت است ولی خب دیگر..
تمام تلاشم را کردم ، برااینکه بشویم مثل گذشته ، نیامدی ، نبودی ، بازهم وقتی نداشتی ، گوشی نداشتی
دلی نداشتی ،ذوق و شوقی نداشتی ، لذتی نداشتی..شده ام بی لیاقت ترین دختر دنیا ، بی عرضه ترینشان
اینکه نمیتوانم لذتی را فراهم کنم که کنار من در آن سهیم باشی..
شور و شوقی برای بدست آوردنم یا بودنمان یا رابطه مان نداری..نداری دیگر..چه میشود کرد
آن هم الآن ، از اینجا..
فکر کنم از اول هم آنی نبودم که دلت را ببرد..مثلا من استخوانی نبودم و پاهای کشیده نداشتم
موهای صاف هم همینطور ، صدای ملوس نداشتم ، پیانو بلد نبودم ، درگیر تئاتر و سینما و فیلم های
زبان اصلی نبودم...کشته مرده ی گربه ها نبودم..
اصلا هزار و یک نداشته داشتم و با حرف هایت این ها یادم رفته بود ، اصلا بهشان فکر هم نمیکردم
چه برسد بخواهند عذابم بدهند...
درگیر یک دوس داشتنِ گرمه سوزانه جنون آورِ یک طرفه بودم..
میشود رفت و دیگر حرفی نزد..
مثلا..
میروم انشاالله..اگر آنی شود که همش به آن فکر میکنم..
چقدر دلم تنگ است..چقدر خسته ام..
#احمقانه_نیست_عاشقانه_است
برچسب:
نویسنده: رویا سلطانی