دیگر روزهای دیگر بدون تو میشود آب خوردن
آخر میدانی مرد بی رحم من ، جمعه هایی که بودی هم به تو میگفتم چه حال خرابم..
خدا بداد این جمعه برسد..
چندروز پیش که محکم گفتی مگر فکر کردی تنهایت میگذارم؟!
گفتم دیگر تمام شد ، بهانه هایت را جمع کن دختر ، از حالا بشو دوباره همون دختربچه ی عاشقی که جان میداد
تا بگویید عاشقتم مرد من
ولی نیامدی و نماندی .. کنار من ، سر حرفت..گذاشتی و رفتی ، من را تنها آن هم این روز ها..
پیش چشم خیلی ها خورد شدم ، آرام شکستم..تلاش کردم برگردی ولی خودخواه ترین و بی رحم ترین
معشوقه ی جهان شدی..
همیشه که شیشه های ماشین را بخار میگرفت نامت را مینوشتم ، از حالا نمیدانم چه بنویسم
اصلا چیزی نمینویسم دیگر ، چون دیگر مطمئن شدم هیچ چیزی از هیچ کسی بعید نیست..
اصلا چه خوب که تابستان است و بخاری روی شیشه ها نیست..
برچسب:
نویسنده: رویا سلطانی