از تنهایی ، از اتاقم ، از شب ، منی که عاشق ماه بودم ، سعی میکنم دیگر نگاهی به آن نیاندازم
از گریه هایم میترسم ،از آهنگ هایم میترسم ، از حرف هایی که قبلا زده بودیم و حال بیاد می آورم میترسم
باز خوب است عکسی فیلمی ازت نمانده تا بیشتر رنج ببرم...:)
دیشب کنار مادرم خوابیدم ، منی که اول شب از سرذوق حرف زدن با آقای الف
به اتاقم میرفتم و در را هم قفل میکردم ، از آن اتاق و دیوارهایش میترسم
از غروب متنفرم ، از شب فرار میکنم..
میترسم دیوانه شوم ، ولی احتمالش خیلی کم است..دنبال مشاورم ، به مادرم و پدرم
نمیتوانم چیزی بگویم:)چون همه چی خراب میشود ، مخصوصا پدرم ، که اصلا امان نمیدهد زنده بمانم
باز شاید مادرم درکم کند..
عاشق نشوید..من همانم که پز عشقمان را به همه میدادم ، الآن آخرش را دیده ام..
عاشق نشوید..
همین..
میگذراند و میروند بدون اینکه مهم باشد شما چه میخواهید..
برچسب:
نویسنده: رویا سلطانی