روزهای من میگذرند..
جدیدا بیشتر سکوت میکنم در مقابل عذاب آور ترین ها..
_بنظر من خیلی هم بد نشد انگار ، خب حالش کاملا بدون من خوبه ، علاقه ای به حرف زدن نداره
داره از روزاش لذت میبره ، نه دلتنگیی نه پیامی نه زنگی ..
اول ، نمیخواستم باور کنم که برای همیشه جدا شدیم ... ولی جوری فرو کرد تو مخم که تموم شده
همه چی که هنوزم داره مرور میشه حرفامون تو ذهنم..
همیشه بهش میگفتم اگه بدترین شرایطم پیش بیاد یا مثلا کسیو که ازم بهتره رو ببینم
با خودم میگم خب من حداقل یکی مثل تورو دارم تو زندگیم ولی اون نداره..
از جنگیدن برای کسی که هیچ تلاشی برای بدست آوردنم نمیکنه و هیچ علاقه ای به بودن کنارم نداره
واموندم...
میخوام با نبودنم کمکش کنم از تنهاییش لذت ببره..
شاید یه روزی یه جایی ، عاشق کسی شه که بود و نبودش براش فرق کنه..
اوضاع دیگه فرق میکنه الان..
ماه هم جور دیگه ای بهم نگاه میکنه..
برچسب:
نویسنده: رویا سلطانی